تبليغاتX
شب نشینی


شب نشینی

نمیدونم ...

1- به حس شنوایی تان دقت کنید! به صورت ساده اگر بخواهم توضیح بدهم، صداها به صورت ارتعاشات وارد گوش خارجی بعد میانی و بعد داخلی شده و بعد از ردوبدل شدن ایمپالسها بین گوش و مغز، شنیده می شوند. اما ما صدای خودمان را از راه دیگری هم می شنویم. ارتعاشات صدای ما به استخوان های جمجمه مان برخورد می کند و مستقیما وارد گوش میانی می شوند. در نتیجه صدایی که ما از خودمان می شنویم با صدایی که بقیه از ما می شنوند متفاوت است و اکثرا صدایی که خودمان می شنویم خیلی بهتر است. وقتی صدایتان را ضبط می کنید متوجه این نکته خواهید شد.

 

2- فلان دوستم با شخصیتی از داستان همذات پنداری می کند که آدم شوخ و بذله گویی است، در حالیکه از نظر ما، دوستم اصلا شوخ و بذله گو نیست. فلان دوستم تست روان شناسی می زند و جوابش در می آید که آدم همیشه از خود گذشته ای است، اما به نظر من خیلی هم از خود گذشتگی ندارد. فلان دوستم از خودش که تعریف می کند می گوید هیچ وقت پیش نیامده دل کسی را بشکند، در صورتی که خودم شاهد چند موردش بوده ام. فلان دوستم از فلانی شاکی است که با کنایه های زبانی آزارش می دهد و می گوید که او اصلا این ویژگی زشت را ندارد، ولی من خودم بارها از صحبت هایش لحنی کنایه آمیز را برداشت کرده و ناراحت شده ام. من همیشه توی متن هایم از دوستانم مثال می آورم و شما فکر می کنید من خیلی دوست و رفیق دارم، اما یکی از درددل های همیشگی ام این است که هیچ دوست نزدیک نزدیکی ندارم که دو دقیقه با خیال راحت برایش حرف بزنم.

 

3- هیچ کدام از ما دروغ نمی گوییم. مساله اینجاست که شخصیت های متفاوتی از خودمان را ابراز می کنیم که از دیدگاه های متفاوتی گرفته شده اند. ما آدم های چند وجهی و گاهی چند شخصیتی هستیم. وجهی از شخصیت ما که در مقابل همسرمان آشکار می شود با وجهی که در مقابل دوستان و در مقابل همکاران و کل جامعه ظاهر می شود متفاوت است. و باز، دیدگاهی که هر کدام از ما درباره ی خودمان داریم با همه ی اینها فرق می کند. برآیندی از تمام این وجه هاست اما هیچ کدام نیست. تنها ممکن است به یکی از آنها نزدیک تر باشد.

 

4- پس وقتی که از خودتان تعریف می کنید، انتظار نداشته باشید اطرافیانتان کاملا با شما موافق باشند. انتظار نداشته باشید همیشه تصدیق و تایید شوید. از عالم و آدم به خاطر بی توجهی هایشان گله نکنید. شاید اطرافیانتان از زاویه ای شما را می بینند که نامهربانی ها و زخم زبان هایتان بیشتر است. شاید در زاویه ای ایستاده اید که آن وجه ایثارگر و عدالت خواهتان به سمت آنها نیست. کمی بچرخید! کمی از خودتان بیایید بیرون و سعی کنید از گوش آنها صدای خودتان را بشنوید. شاید آنقدر ها هم که فکر می کنید صدای خوبی نداشته باشید!

«آقای مجری: یه قدم جلو یه قدم عقب. حالا عوض. اون یکی پا.

فامیل دور: من قاطی کردم قبلا داشتم با کدوم پا می رفتم. می ترسم که نکنه یه پام بیشتر قوی شه اون یکی لاغر بمونه.

- حالا دو تا پا می پریم جلو می پریم عقب.

- می پریم؟ من شرمنده، گفته بودم من یه کم خاطره بد دارم در دوران کودکی. شب خواب بد می بینم.

- حالا مثلا فرض می گیریم جلومون یه جوب آبه می پریم جلو می پریم عقب.

- خوب چه کاریه، دو قدم اون ورتر پل هست. از روی پل بریم.

پسرخاله: آقای مجری، میخواید فامیل رو کول کنیم از جوب رد کنیم. می افته.

فامیل دور: نه آخه زحمت می شه برات. زحمت نیست؟

پسرخاله: نه بابا بیا!

آقای مجری: چی کار می کنی؟! ورزشه! پسرخاله ورزشه!!!

پسرخاله: آخه می افته تو جوب گلی می شه!

آقای مجری: کدوم جوب؟ جوبی نیست که، ورزشه!!!

پسرعمه زا: همین جوب رو می گه دیگه که پر کثافته جلومونه آلوده ست!!

 

۱-تو قسمت نظرات یکی به اسم ... این پستو برام لینک کرده بود...هیچوقت نرفته بودم ببینمش...عجیبه که الان رفتم

۲-همون لینک

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:0 توسط کاس| |

یوگا همان U گاه  هست...گول کلمات را نخورید!
کلا یوگایی که بهتون معرفی کردم چیز خوبیه!

 

۱-۲پست بعدی حرفایی داره...بعد پست بعدی این وب دوباره راه میافته...

۲-از همه دوستایی که نبودمو اومدن وبم ممنونم...۲پست بعدی با شما هم حرف دارم

۳-نیکا

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 19:35 توسط کاس| |

love is life

but

just wait for few second

...

what is life?!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 1:50 توسط کاس| |

چیز خوبیست کپی پیست کردن

چیز خوبیست اختلاس کردن در مملکت بی سرو سامان

چیز خوبیست دختربازی

چیز خوبیست کنکور

فقط من اینکاره نیستم....چرا نیستم؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 12:46 توسط کاس| |

چه فرقی میکنه؟
چه فرقی میکنه کی عاشق هم شدیم؟
کی فهمیدیم که همو دوس داریم؟
یا اینکه تا کی با همیم؟
هر دو میدانیم خلاصه جدایی در کار است...
حال بگو چه فرقی میکند؟

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 3:52 توسط کاس|

مرگ یک لحظه ست
و لحظه ی مردن من سال هاست داره کش میاد


*بلاخره باید به گونه ای برمیگشتم به بلاگفا...برگشتم؟!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 17:9 توسط کاس| |

با یه دوست غیرمعمولی حرف میزدیم...
نتیجه این بود که منم تا حدودی غیر معمولی هستم...(قبول ندارم بماند...)
چنتا بحث اساسی هست:
۱- اگر من غیرمعمولی هستم این مملکت واقعا عجیب تر از منه...چون واقعا باید برعکس باشه...من باید عادی باشم و این مردم عادی غیرمعمولی.

۲- به قول دوست غیرمعمولیم:همیشه ادم های غیرمعمولی باید باشند تا ادم های احمق با نگاه کردن به اونا حس خوشبختی کنند

۳- ادم های غیرمعمولی در شرایط معمولی غیرمعمولی اند...فقط در شرایط غیرمعمولیه که ادم های بسیار معمولی به نظر میرسند...پس بهتر دست بکار بشوند و شرایط غیزمعمولی ای به وجود بیاورند

* نمیدونم غیزمعمولی هستم یا نه...خیلیا منو عادی نمیدونند...شرایطم هم عادی نیس...اما همیشه سعی کردم عادی باشم...برخلاف نظراتم

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:20 توسط کاس| |

- چقدر دوستم داری عزیزم؟

- اندازه ی اینکه تو دوران پریودت تحملت میکنم...

*همیشه تو ذهنم بوده در مقابل این از خودگذشتگی بزرگ من...تو چقدر دوستم داری؟ولی هرگز نپرسیدم...اخه میترسم تو نتونی انقدرررر دوستم داشته باشی...خدایا چرا من پریود نمیشم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:41 توسط کاس| |

من همیشه دلم از نت میگیره...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:23 توسط کاس|


playground school bell rings again
زنگ تفريح مدرسه دوباره بصدا در مي آيد

rain clouds come to play again
ابرهاي باراني دوباره مي آيند تا ببارند

?has no one told you she's not breathing
ايا هيچ کس به تو نگفته است که او ديگر نفس نميکشد؟

hello i'm your mind
سلام...من ذهن (خيال) تو هستم

giving you someone to talk to ...hello
مي خواهم همسخن تو بشوم ... سلام

if i smile and don't believe
اگر من لبخند بزنم و باور نكنم

soon i know i'll wake from this dream
به زودي مي دانم كه از اين رويا بيدار خواهم شد

don't try to fix me i'm not broken
سعي نکن مرا دوباره استوار سازي {بهبود بخشي}، من نشكسته ام

hello
سلام

i'm the lie living for you so you can hide
من زندگي دروغين تو هستم تا تو بتواني پنهان باشي

don't cry
گريه نکن...

suddenly i know i'm not sleeping
ناگهان مي فهمم كه در خواب نيستم

hello i'm still here
سلام ، من هنوز اينجا هستم

all that's left of yesterday
(با)هر آنچه از ديروز بر جا مانده
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 20:15 توسط کاس| |

سلام نت...
حوصلمو داری؟!من که حوصله تو رو ندارم...
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 19:30 توسط کاس| |

همه اش را با دروغ میپوشانم
سعی میکنم که بهش بخندم
اشک های چشم هایم را با گوشه ی استین پاک میکنم
چون پسرها گریه نمیکنند

*اون پسرک که رو خاک میشست و این شعرو میخوند حالا این پسره که گیتار میزنه و این شعرو استفراغ میکنه...

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 15:28 توسط کاس| |

چندی پیش تو وبی بودم که یک دختر زندگی خودشو توش نوشته بود
طرف داشت از خودش میگفت.
نوشته بود:قیافهمون هم هی بد نیست...در حد ماهیی ۲ یا ۳ تا خواستگار...
منم سخت متعجب شدم از این معیار جامعه مون.
بعد فکر کردم حتما من هم باید اینجور خودمو معرفی کنم:
ظاهرمون که افتضاحه در حد روزی ۱یا ۲ تا جواب منفی...
شما چطور؟یکم با معیارای جدید مملکتتون حال کنید
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 12:9 توسط کاس| |

اگر ان هایی را که دوست داریم
در هیچ جایی به کارمان نمیایند
- نه در تنهایی و غصه و نه هرجایی که به ان ها نیاز داریم -
اشکالی ندارد
دوستشان داریم زیرا حس خوبی به ما میدهند
اما اگر ان هایی را که دوست داریم هیچ حسی به ما نمیدهند
به چه دردی میخورند؟
چرا باید دوست داشت؟

*نظریه سقوط عشقو شنیدید؟من هیچ وقت بهش اعتقاد نداشته و ندارم و نخواهم داشت.اما عجیب اینجاس که الان دارم حسش میکنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:25 توسط کاس|

گاهی یادم میرود زمانی که شهوت وجودم را فرا میگیرد باید زن طلب کنم
گاهی یادم میرود سکس چقدر خوب است(از دست افکار مزخرف شما)
گاهی حتی یادم میرود که شهوت باید وجود داشته باشد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:5 توسط کاس|

گفت:هنوز خوابه
بیا بریم بیدارش کنیم

باهاش رفتم تو اتاق
مثل همیشه با ارایش
هی صداش زد:دخترم،گلم،نازنینم،مادرجان
بعد گفت:نخیر،بیدار بشو نیست...
رفت دم گوششو تا اسم منو اروم زمزمه کرد انگار برق گرفته باشدش
بلند شد،با موهای پرشون و چشمای زیبای گرد شده
منم تعجب کرده بودم
بلند شد و اومد طرفم
جلوم وایستاد...نزدیک نزدیک
بوی تنش...و صدای قلبش
همینطور نگاهم کرد
گفتم:سلام
گفت:داشتم خوابتو میدیدم،مثل هر شب
سعی کردم بخندم
گفت:یه روزی واسه خنده هات میمردم....اما الان...خنده ت حس بدی بهم میده
اروم رو گونه م لغزید و خیس شد صورتمو رفت بین ریشم.
گفت:اره،این بهت میاد...خنده به لبت نمیاد

                               ***
گفت:امروز خیلی خوبم...مطمئنم این بخاطر توئه
و لبخند زد
گفتم خوبه که لبخند انقدر به لبات میاد
اغوششو وا کرد و گفت:بغلم میکنی؟پیشم میمونی؟
گفتم اره...من مثل خدام...همیشه کنارتم...هر وقت که فکرشو بکنی(خواستم بگم فقط مثل اون بیشتر تو عقایدتم تا تو رخت خواب و اغوشت...نگفتم)مثل خدا...
بعد گفتم کاش واسم مثل بت بودی(و نه خدا...بتی که لمسش کنم...ببوسمش...و ابلهانه بپرستمش...اما این هارو نگفتم)
گفتم یاد شعری افتادم
گفت بخون
نوشتم:
"ظهر داغ تو را میخواستم
زمستان سرد سایه ها نصیبم شد
اغوش نرم تو را میخواستم
خزان سخت تنهایی نصیبم شد"
چپ چپ نگاه کرد...
گفت:فعلا که در انتظار تو...
ادامه داد:نخون...دلگیره،نه؟
گفتم اره...دلگیره(خواستم بگم دلگیر مثل من اما حرفمو خوردم)
ادامه دادم:دیگه نمیخونم
گفت:نبینم دلگیر باشی
گفتم:چشماتو ببند،لباتو بخندون،اغوشتو وا کن،اونوخ دیگه نمیبینی
لبخند زد و دستاشو وا کرد...
دوباره رفتم بغلش...
سرمو گذاشتم رو سینه ش
و چشام خیس شد
دستشو برد بین موهام

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 13:11 توسط کاس| |

این وب
با همه ی نوشته هام
با همه ی نظراتتون
فقط به من حس بی ارزشی میده
همین...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:47 توسط کاس|

من که تو خودمم
پر از غم
میگن که زن ها میدانند یک بوسه یا اغوش چقدر التیام بخش است
تویی و یه بوسه
تویی و یه اغوش
که غصه ای یک بار اتفاق میافته
منم باهاش تحمل میکنم
مثل قرصی برای ندیدن درد(برای من والیوم)
میره میره تا یاد بوسه ت کمرنگ شه
زندگی اینجوری بد نیست
میگذره
تا میام درد بکشم قرصم میدی
اما تو رو به اونچه میگی قبولش داری
این هم شد زندگی؟
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:43 توسط کاس|

یه روز سگی تو ایران
من بیدار شدم از بی خوابی دیشب
اما هنوز شب است
و میدانم تو سپیده ی منی نانوشته ترین بانو

یه روز سگی دیگه تو ایران...
خسته از هر شنبه های بیمار
چند روز مانده تا هفت شنبه ی تیمار؟!

یه روز سگی دیگه تو ایران...
رفیق،تو بدون چجور حس میکنم...
بدین امید که تو فردای فرداهای این روزها و امروز هایی...در ایران

ازادانه قدم میزنم
ازادانه فکر میکنم
اما به بنبست ها ختم میشوم
در زندان ها حرف میزنم
و هرچه بیشتر فکر میکنم
بیشتر به عمق فاجعه(؟!) پی میبرم

یه روز سگی دیگه تو ایران...
برج میلاد زفته هوا
پارک جنگلی بچگی رفته کجا؟!(تو جیب اقا؟!)
و حال...
کجا باید چرید؟!

یه روز سگی...
اما من هنوز میتونم تورو قدم به قودم با خودم تو رویا ببینم
گیشا،قدم به قدم تا اطراف پارک جنگلی سابق...
خونه به خونه
و سگ هایی که پرسه میزنند
و یک روز سگی دیگه
تو ایران...

سلام کن...
و
و
و فراموش نکن کی تورو میرسونه خونه...
و فراموش نکن رقص شادی رو
حتی برای سگ های محله...
حتی در سگی ترین روزها...
و من تورو برای خودم ذخیره کرده ام
و به سگ ها نشانت نمیدهم...
در سگی ترین روزها...
بیا قدم بزنیم تا خونه
و فراموش نکنی
در سگی ترین روزهام
ذخیره شی تو رویام

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:31 توسط کاس| |

ما مدرسه رو رفتیم تموم شد
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:17 توسط کاس| |

خانه مان رویاس...
حال که همه چیز در رویاس...
و قلب من ...خانه ات...
اجازه بده...

ببین...
هر دیوار یک اسمان است
و هر پنجره یک خورشید
همین سرد سرد دیوار
گرم گرمم میکند به رویایت...
گرم گرمم که باشی...حتی به گرمای سوزان خورشید...میشود حس کنی
گرمای دیوار اسمانیم را...
سنگ و سردم که باشی...میفهمی...
فقط اگر سقف رویایت کوتاه نباشد

هر ترانه یک بال است...
اما نه برای پرواز...
نه برای اوج...
برای نیمچه پروازگونه پریدن کبوترهای کفترباز

هر قلم...یک نوشته...
هر نوشته یعنی یک فکر...
هر فکر یعنی زنده بودن...
و زنده بودنم یعنی هنوز رویایت با من است

هر خاطره یعنی یک یار
و من چقدر خیانت پیشه ام
بی نهایت خاطره...
از بی نهایت بی تو بودن...
و از تو پر شدن

مرگ من هرشب بی تو خوابیدن...
مرگ رویا در رویای شبانه...
و من نمیخوابم...
هر شب به یادت بیدار بودن...
یعنی امیدی در نامیدی
و خیالم چقدر خوش است...
و ترانه پشت پنجره...
و ماه...
دوست داشتنت را مینمایاند...
و هر شب تکرار...
یعنی عاشقت بودن...
و عشق یعنی...

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:52 توسط کاس| |

*چه حس عجیبی ست تنها نشستن در کافه ای
که روزی در گذشته با دیگری در ان نشستی
و روزی در اینده با دیگری در ان خواهی نشست


*آخ که چه دلگیره هوای من بی تو
چقدر نفسگیره قدم زدن بی تو
تو خلوت کوچه گرفتن دستات
همش دروغه دروغ
چقدر ادامه بدم به گم شدن تو این خیابونای شلوغ

جز منه دیوونه کی وقتی حس میکنه که داره میمیره
حتی واسه مردن از تویه دیوونه اجازه میگیره
جز منه دیوونه کی وقتی حس میکنه که داره میمیره
حتی واسه مردن از تویه دیوونه اجازه میگیره


*عجیب به کافه ها علاقمندم این روزها...


*حالا که همه ش تو رویاس...
حرفام واسه چیه؟!
حالا که بیداری هام هم شده رویا
حالا که چیزای خوب رو دوس ندارم...
و من چقدرررررر دوس داشتم...


*ببین...
من همون منم
با همون تکیه کلاما...
فقط پر از بدم


*ایا یک انسان همیشه باید گفته بشه تا درک بشه؟!
درک نشدنم به کجامه؟!به جفت ت**مام؟!
پس حرف زدنم از چیه؟!
یا حتی حرف نزدنای مسخره م...نصفه نمیه گفتن


*این روزا یک لبخند ابلهانه ی مدل دکتر فرزانه ای (استاد گرام شیمی که خیلی ملیح و دوست داشتنی میخنده) با منه...
تو بگو اروم باش...
کاش همین قدر که دلم اشوبه ظاهرم اشوب بود

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:49 توسط کاس| |

خیلی جالبه...
تو اکثر کشورها وقتی میخواهند درباره ی ادمی بدونن و بفهمند ادم بزرگی بوده یا نه اسمشو تو نت سرچ میکنن و یا به هر طریق دیگه ای درموردش اطلاعات کسب میکنند و با توجه به فعالیت هاش در موردش نظر میدن...
اما تو این مملکت جدیدا اینطور باید به نتیجه رسید که طرف چندتا از کاراش مجوز نگرفته هرچی بیشتر یعنی ادن بهتریه...اسمشو تو نت سرچ میکنی هرچی تعداد صفخه هات فیلتر شده بیشتر بود ادم بزرگتری محسوب میشه...
خیلی جالبه...
نمیدونم مشکل از من حقیره...یا از این مملکت فقیر...

*فقیر فقط قافیه دار بودا..فکر بد نکنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 18:40 توسط کاس| |

داشتیم درباره ی همجنس بازی با دوستان حرف میزدیم...
اولی ـ خوشی زده زیر دلشون...دختر هست بعدا...
دومی ـ همه ش تقصیر این یارو ... است دیگه:عشق همجنس به همجنس قوی تره اخه توش سکس مهم نبوده...
من ـ دقیقا نکته همین جاس...اون درست گفته...با هم دوست باشیم...
۳تا همزمان ـ همو نکنیم
و خنده

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:34 توسط کاس| |

اگر روزی دگر باز از ان کوچه گذر کردی


خاطراتت را ببخش
که جانی نو میگیرند


که متعجب میشوند
چشمانت

و دیوار...

اخر میدانی...
کم رنگ ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند...

دست خط عشق توست...

هنوز جای پاهای ما بر تن کوچه سنگینی میکند...
مثل یک داغ...

هه
نگاه...
هنوز گربه ی روی دیوار،روی دیوار است

هنوز هوای کوچه ارزو دارد در اغوش ما بخوابد...

هنوز دوست میدارد دوستت دارم های نگفته مان را...
در دلمان...
میتپد...
و اشتیاق تناوبش...
که دوست میداریم...
همدیگر را..(؟؟؟)!!!

و حافظه ی ما چقدرررررررررر ضعیف است
ضعیف تر از رویاهای برزگسالانه مان...
ضعیف تر از...
من

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:30 توسط کاس| |

اول می کشن
بعد می شمارن
درست مثل لباس شخصی هاشون
اول تیر می زنن
بعد می گن ایست !
                                          از خاطرات یک نفر نظردهنده
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 17:8 توسط کاس| |

پایینو نگاه میکنم
خودمو میندازم پایین!
مقاومت هوا رو دوست دارم...
ولی مردن رو دیگه دوست ندارم...
درحالی که از بالکن میام بیرون به خودم میگم:
خوب زندگی رو هنم دیگه دوست ندارم.
بعد لبخند میزنم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:57 توسط کاس| |

به سال قبل فکر میکنم
فک کنم از امسال خیلی بدتر بود...
(چقدر جای امید میزاره این حرف واسه ادم)
پارسال از همین خوشی های دروغی هم نداشت...

حمام...تیغ...اشک...خاله...سیلی...
(چند دقیقه ست گیجمو تصویر چیزایی که بالا نوشتم مبهم تو ذهنمه)

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:38 توسط کاس| |

من همیشه دیر میرسم
فقط بهم امید داشته باش
که یک روز نجاتت میدم
من قراره بیام
هفت شنبه...سی و یکم...ساعت ۲۵
پس منتظرم بمون
شاید که بیایم ... شاید

*دیگه حالم داره بد میشه
*خط سوم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:21 توسط کاس| |

الان دلم عجیب گرفته
از همه
از این تنهایی
از این صندلی که دارم روش میمیرم!
از این پنجره
و از این بارون!
از ایت ترانه های زیر لبی
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 20:58 توسط کاس| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ